قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

1136

تاريخ الفي ( فارسى )

موجب بىرضايى ايشان به ظهور رسد . و محمّد بن جرير بعد از قطع منازل قيب به لشكرگاه شوذب رسيده فرود آمد ، كه در اين اثنا مكتوب عمر بن عبد العزيز به اسم شوذب رسيد ؛ مضمون آنكه : « شنيده شد كه خروج تو از براى تقويت دين مبين و احياى سنن سيّد المرسلين است و تو به اين كار از من اولى نيستى . اكنون بيا تا با تو مناظره كنيم . اگر حق به جانب ما باشد تو نيز به ساير مسلمانان موافقت نموده اطاعت نماى ، و الّا در مهم تو شرط تأمّل به جاى آريم . » چون بسطام بر مضمون نامهء خليفهء ايام و اطّلاع يافت گفت : عمر از سر انصاف سخن مىگويد . پس يكى از موالى بنى شيبان ، عاصم نام ، با يكى ديگر از بنى يشكر [ را ] پيش عمر بن عبد العزيز فرستاد . چون به خدمت وى رسيدند « 1 » از ايشان پرسيد : باعث بر تمرّد بسطام چيست ؟ و شكايت او از كيست ؟ ايشان در جواب گفتند : بسطام و متابعان او از تو شكايت ندارند ، زيرا كه تو از روى عدل و داد با مردم زندگانى مىكنى و عمّال و گماشتگان تو نيز همين طريق مسلوك مىدارند . اما ميانهء ما و تو سخنى باقى مانده ، اگر قبول مىفرمايى خلافى نمىماند . عمر پرسيد : آن كدام است ؟ گفتند : تو مىدانى كه ما با ملوك بنى اميّه كه سابق از تو بودند مخالفت مىكرديم و ايشان را ديوان مظالم مىناميديم . اكنون چون تو سالك راه هدايتى و قوم تو ارباب غوايت و ضلالت بودند ، بر آن جماعت لعنت كن و از ايشان تبرّا نماى . عمر گفت : هرچند مطلوب شما آخرت است نه دنيا ، ليكن در اين قضيّه خطا كرديد ؛ كه حق سبحانه و تعالى رسول خود را به لعنت بر كسى مأمور نكرده . ايشان در جواب گفتند : يا عمر ! اكثر آيات قرآنى ناطق‌اند به آنكه لعن بر ظلمه واجب است ؛ همچون آيهء كريمهء أُولئِكَ عَلَيْهِمْ لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ . « 2 » يعنى : بر ظالمان باد لعنت خداى تعالى و لعنت ملائكه و لعنت مردمان همه . و همچنين چندين مواضع ديگر مثل : أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمِينَ ، الَّذِينَ يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَ يَبْغُونَها عِوَجاً وَ هُمْ بِالْآخِرَةِ هُمْ كافِرُونَ . « 3 » يعنى : آگاه باش يا رسول اللّه كه لعنت خداى و سخط پروردگار بر آن جماعت ظلمه باد كه مىخواهند مردم را از راه راست - كه طريق محمّدى است - بازدارند و به راههاى كج - كه پسنديدهء شيطان رجيم است - راهنمايى كنند . عمر گفت : خداى تعالى جاى ديگر در قرآن مىفرمايد فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ « 4 » . ايشان در جواب گفتند : يا عمر ! اين حكايتى است از گفتار ابراهيم خليل اللّه ، كه ايشان مىفرمودند : اى بار خدايا ! از قوم من هركه متابعت من كند او از من است - يعنى شريك من است در سلوك طريق هدايت - و هركه عصيان و نافرمانى

--> ( 1 ) . آن دو در خناصرة - شهركى از اعمال قنسّرين و حلب - به حضور عمر بن عبد العزيز رسيدند . ( 2 ) . بقره ، 161 . ( 3 ) . هود ، 18 - 19 . ( 4 ) . ابراهيم ، 36 .